خلوت دل
من و حرفهای دلم
گاه آدمی ، تنهاتر از آن است که سکوتش میگوید
دیشب ...
تنهایی ام
تا نوک مدادت آمده بود
اگر می نوشتی ام !
اگر می نوشتی ام ...!
گاه تنهایی ، تنهاتر از آن است که دیده شود .......
(محمدعلی بهمنی)
شاخه ای از آن را همین امروز به من هدیه کن ...
(شکسپیر)




انگاری یکی از رسالتها و وظایف همیشگی من اینه که دائماً نگران و مراقب حال و روز اطرافیانم باشم ، از تک تک اعضای خانواده گرفته تا دوست و آشنا. خدا اون روز رو نیاره اگه کسی بیمار یا دچار مشکلی توو زندگیش بشه تا حدی که بتونم و از دستم بربیاد از هیچ کمکی دریغ نمیکنم اما اگه نتونم ، خودخوری و غصه خوری و اضطراب جزء لاینفک وجودم میشه . همونطور که توی پست قبلی هم گفتم تصمیم گرفتم در چنین مواقعی که کاری از دستم برنمیاد حداقل آرامش خودم رو حفظ کنم و به خدا توکل کنم ....
اما مشکلی که این روزها دارم تشویش و نگرانی بیش از حد در مورد مامان ِ عزیزتر از جانمه.هرچه بیشتر تلاش میکنم این نگرانی ها رو توی رفتار و برخوردم نشون ندم ،کمتر موفق میشم .این فکر که اگه زمانی که من خونه نیستم برای مامان اتفاقی بیفته داره دیوونم میکنه.ترجیح میدم بیشتر وقتم رو درکنارش باشم و تنهاش نذارم .شاید زمانی هم که خونه هستم به جز امور معمول خونه داری ،کار خاصی هم براش انجام ندم اما حداقل خیالم راحته در دسترس هستم و اگه به چیزی نیاز داشت یا زبونم لال حالش بد بود کنارشم.
از طرفی بخاطر کم شدن فعالیتهای خارج از منزل مثل کلاسهای مختلفی که قبلا میرفتم ، و پناه بردن دائمی به غار تنهایی ،شدیدا احساس یکنواختی و کسالت دارم . بنظرم به یه مسافرت و تمدد اعصاب و روان نیاز مبرم دارم ، واسه همین به الی و فروغ ( که هردو از دوستان گرمابه و گلستانم هستن ) پیشنهاد یه مسافرت دو روزه برای آخر هفته دادم که اونها هم استقبال کردن .منتهی اگه این دلشوره ها و استرسها بهم اجازه بدن که تصمیم ِ قطعی برای رفتن بگیرم ...
فکر میکنم بعد از نوبتهای دکتر و تستها و آزمایشهای مختلف مامان ،خودم باید به یه مشاور و روانشناس مراجعه کنم ....
پ ن : تصمیم گرفتم آخر هفته را همچون سربازی وفادار در سنگر خود بمانم .
تصمیم گرفته ام ذهنم را بیش از این درگیر حل مسائلی که خارج از توان و کنترلم هستند،نکنم .هرچند نمیتوانم نسبت به اتفاقات دور و برم بی تفاوت باشم اما وقتی توان گره گشایی ندارم ، غصه به دل راه دادن و زانوی غم بغل کردن نیز ثمری ندارد جز خستگی و کلافگی بیش از پیش ....
پروردگارا !
به من آرامش ده تا بپذیرم آنچه را که نمی توانم تغییر دهم
دلیری ده تا تغییر دهم آنچه را که می توانم
بینش ده تا تفاوت این دو را بدانم
مرا فهم ده تا متوقع نباشم دنیا و مردم آن مطابق میل من رفتار کنند ...
(دکتر علی شریعتی)
ای تپش های دل بی تاب من !
ای سرود بیگناهی ها
ای تمناهای سرکش !
ای غریو تشنگی ها
در کجای این ملال آباد
من سرودم را کنم فریاد ؟ .....
ای آنکه به دست توست احوال جهان
ای دیده از تو دگرگون مادام
حکمی بنما که گردد ایام به کام
سال نو مبارک ....
تنها خداست که میداند "بهترین" در زندگیتان چگونه معنا می شود،من آن بهترین را برایتان آرزومندم .

بیا فراموش کنیم غم های دوران را
شکست ها و تمام دردهای بی پایان را
همین که می شکفد گل به زمین
دلیل خوبی ست برای شادی ما
دوباره ببینیم زایش هستی را
میان این همه سبز، طعم مستی را
بیا به رهگذران با کمی لبخند
سلام و عشق را دوباره هدیه کنیم
بیا به باغ ، به زندگی ، به امید
سلام دوباره کنیم
نرود دستمان به کشتن عشق
میان قلب ها صلح هدیه کنیم
دوباره می وزد انگار نسیم با عطر بهار
به خدا ، به خاک ، به زمین
کمی عشق هدیه کنیم
میان زایش سبزه و گل ، میان زمین
دوخط از شعرهای حافظ به باد هدیه کنیم ....
مرا بحال خود بگذار ...
مرا که در خلوت خود آرامم و بهانه های دلتنگیم را با هزار جان کندن به
ته ِ صندوقچه ی زنگار گرفته ی دلم میبرم و رویشان را باز با لبخند میپوشانم ...
باور کن شادکردن تو از همه ی شادیهای دنیا برایم عزیزتر است ...
اما ...
گاهی "نه گفتنهایم" را طاقت بیار ...
گاهی "همراه نشدن هایم" را تحمل کن ...
گاهی " تنها اما با لبخند" برو ...
گاهی ...
گاهی مرا بحال خود بگذار ...
پ ن : آن روز ضربه ات صورتم را نشانه گرفت ... امروز دلم را ... چرا ؟!
شاید بعد از گذشت اینهمه سال دیگه باید به بارون و هوای ابری رشت عادت کرده باشم و بارونهای وقت و بی وقت برام عادی باشه اما خب اینطور نیست ، از آسمون ابری و سیاه و بارون دلم میگیره .یادمه هروقت با الی (دوستی که از خواهر بهم نزدیکتره) قرار میذاشتیم بریم پیاده روی، همون روز صبح بارون میومد و قرارمون کنسل میشد و غرغر زدنمون شروع میشد .گاهی بهش میگفتم الی بیا روی این هوا و آسمون رو کم کنیم و زیر بارون بزنیم بیرون تا بدونه ما از اون سرسخت تریم و کوتاه بیا نیستیم .... بعد از یه مدت دیگه وقتی قرار میذاشتیم و بارون میومد غر نمیزدم به الی میگفتم حس میکنم خدا ، طبیعت چه میدونم کائنات یا هرچی که اسمشو میذارن داره بهمون جواب میده .درست یا غلطش رو نمیدونم اما وقتی اینطوری به قضیه نگاه میکردم ،سرشار میشدم از یه حس خوب.
گاهی میشه از یه زاویه ی دیگه به همه چی نگاه کرد ... یه نگاه جدید که وجودت رو پر میکنه از آرامش ...
پیش میاد یه وقتایی از همه چی و همه کس دلمون میگیره ،بادلیل و بی دلیل .از اون حال و هواهای بد که سنگینی ِغصه میشینه رو دل آدم و یه بغض ناتموم هی راه نفس آدم رو بند میاره و اشک ریختن دل آدم رو سبک نمیکنه... من هروقت گرفتار این مدل طوفان میشم بطرز عجیبی همون روز،کسی سر ِ راهم قرار میگیره که دیدنش باعث میشه تمام دلتنگیهامو فراموش کنم طوریکه وقتی ازش خداحافظی میکنم دیگه هیچ غمی رو دلم سنگینی نمیکنه .اینکه میگم کسی منظورم یه فرد خاص نیست . مثلا دیدن یه دوست قدیمی که مدتها بود از هم بیخبر بودیم ، یا دیدن معلم اول یا چهارم ابتداییم که عاشقشونم یا حتی پیامی از کسی که فکر میکردم فراموشم کرده .خلاصه به نوعی کسی سر راهم قرار میگیره که انگاری فقط واسه انجام یه ماموریت اومده و اون ماموریت اینه که دلتنگی و غصه رو از دلم ببره و بجاش کلی انرژی مثبت بهم بده .اگه فقط گاهی این اتفاق میفتاد اینقدر توجهم رو جلب نمیکرد، تکرار ِ این ماجرا و همیشگی بودنش یه حس فوق العاده در من ایجاد کرده ...
میدونم یکی هوامو داره ،یکی که من با تمام ذرات وجودم بهش ایمان دارم و ازش سپاسگزارم .....
آدمی گر ایستد بر بام عشق دستهایش تا خدا هم میرسد
خدایا ! همه ی آنها که با مهر و محبتشان روزم را روشنی می بخشند ،شاد بدار ....
و یاریم ده تا به دوستان و عزیزانم مهر بورزم و لبخند را بر لبانشان بنشانم .....
برای اعتراف به کلیسا می روم
روی در روی علفهای روئیده
بر دیوارکهنه می ایستم
و همه گناهان خودم را یکجا اعتراف می کنم
بخشیده خواهم شد به یقین
علفها بی واسطه با خدا سخن می گویند ....
( حسین پناهی )
در ذهن چهره هایی را که قبلا کشیده ام مرور میکنم ، اما دریغ از یک لبخند! چرا نقاشیهایم اینقدر غمگین اند؟! نه تنها چهره ها حتی منظره ها هم !
حس غریبی است ...آن وقتها آنها در سایه ی لبخندم بودند و حالا من مهمان ِلبخندشان ....
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
در بهاری روشن از امواج نور
در زمستانی غبار آلود و دود
یا خزانی خالی از فریاد و شور
مرگ من روزی فرا خوهد رسید ؛
روزی از این تلخ و شیرین روزها
روز پوچی همچو روزان دگر
سایه ای ز امروزها، دیروزها !
دیدگانم همچو دالانهای تار
گونه هایم همچو مرمرهای سرد
ناگهان خوابی مرا خواهد ربود
من تهی خواهم شد از فریاد درد
می خزند آرام روی دفترم
دستهایم فارغ از افسون شعر
یاد می آرم که در دستان من
روزگاری شعله می زد خون شعر
خاک میخواند مرا هردم به خویش
می رسند از ره که در خاکم نهند
آه شاید عاشقانم نیمه شب
گل بروی گور غمناکم نهند
بعد من ناگه به یکسو می روند
پرده های تیره ی دنیای من
چشمهای ناشناسی می خزند
روی کاغذها و دفترهای من
در اتاق کوچکم پا می نهد
بعد من ، با یاد من بیگانه ای
در بر آئینه می ماند بجای
تار موئی ، نقش دستی ، شانه ای
می رهم از خویش و می مانم ز خویش
هر چه بر جامانده ویران می شود
روح من چون بادبان قایقی
در افق ها دور و پنهان می شود
می شتابند از پی هم بی شکیب
روزها و هفته ها و ماهها
چشم تو در انتظار نامه ای
خیره می ماند بچشم راهها
لیک دیگر پیکر سرد مرا
می فشارد خاک دامنگیر خاک !
بی تو ، دور از ضربه های قلب تو
قلب من می پوسد آنجا زیر خاک
بعدها نام مرا باران و باد
نرم می شویند از رخسار سنگ
گور من گمنام می ماند به راه
فارغ از افسانه ای نام و ننگ
روحش شاد ....

مرا ببخش اگر به تو پیله کرده ام
قدری طاقت بیار !
پروانه می شوم
و می روم ...
قهر ، پرتاب کدورت هاست به ورطه ی سکوت ِ موقت ؛ و این کاری ست که به کدورت ، ضخامتی آزارنده می دهد.
قهر ، دو قفله کردن دری ست که به اجبار ، زمانی بعد ، باید گشوده شود ، و هرچه تعداد قفل ها بیشتر باشد و چفت و بست ها محکم تر ، در ، ناگزیر ، با خشونت ِ بیشتر گشوده خواهد شد ....
سخن گفتن ِ مداوم ،حتی دردمندانه ،در باب یک مشکل،کاری است به مراتب انسانی تر از سکوت کردن درباره ی آن .
برگرفته از : چهل نامه ی کوتاه به همسرم / نادر ابراهیمی
ساکت تر و تلخ تر از همیشه ،دیگر از آن لبخند دروغین ِ روزهای اخیر هم خبری نیست .می دانم ترا با سکوتم ، با این کز کردنهایم می رنجانم . مرا مثل همیشه ببخش ....
این روزها آن عکس دوتایی مان را که تصویر پیش زمینه ی مونیتور گذاشته ام زیاد نگاه میکنم ،همان عکسی که خانه ی خاله بتول با آن باغ پر گل و رویایی اش گرفتیم .من از همان کودکی چقدر عاشق گلها بودم ،یکی از سرگرمی هایم قدم زدن در بین آن گلها بود . خدا بیامرزد خاله و شوهرخاله را ،یادم نمیرود آن شبی که بخاطر سم پاشی نمودن باغ مرا از نزدیک شدن به باغ و گلها منع کردند، من قهر کردم و غصه دار در یک گوشه ی تاریک حیاط ایستادم.آن شب تنها توانستم رازقی را ببویم .
این عکس را خیلی دوست دارم ، هر دو لبخند شیرینی به لب داریم (برخلاف سایر عکس هایم که تلخم ) .البته هرگز فراموش نمی کنم آن وقتها خواهرم و برادرهای وروجک مرا بخاطر این لبخند دست می انداختند و کلی می خندیدند و منهم میرنجیدم اما حالا خودم هم از این لبخند و ژست خنده ام میگیرد .
مادر مرا ببـــخش و بازهم برایم دعا کن ،هرچند که بارها گفته ای نمی دانی چرا دعاهایت برای من گیرا نیست ،شاید لیاقت دعایت را نداشته باشم اما بازهم برایم دعا کن که من به آنها دلخوشم .....
ادامه مطلب
| Design By : Pichak |
